از اخم تا تخم خنده اي فاصله است

آمدیم آدم بشیم رفتیم پشت کوه

 
پشت پرده ی زندگی ی من به جای مقدمه :
نویسنده : نوید شکیبا - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

 داخلی شب اتاق

امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگر . تلخ مثل قهوه بدون شکر و شیرین مثل طعم چایی با قند . یک التهاب خیس برای زندگی و یک التماس تیره برای مرگ . یک تکرار یک امتداد دیروز و هی آرزو هی خواب دیدن شتر پنبه دانه ها را . هی آرزوی خواب کردن هی شعر هی واژه که در چشم هایم رژه میروند از اینجا تا انتهای غزل . انبوه غریبانه کلماتی مضطرب در جملاتی کوتاه نامفهوم ناربط بی حساب. ناسلامتی امروز روز تولد من بود . لبخند زدم که آسمان آبی شد . ولی تولدم هم مثل تمام حوادثی که در زندگیم افتاده اتفاقی بود مثل شاعر شدنم . من مرده به دنیا آمده بودم و ایکاش همینطور هم می ماندم . بزرگ تر شدنم را یادم نمی آید چون خیلی بچه بودم ! امروز به سی و چند سالگیم پای میگذارم مثل همه سی و چند ساله ها مگر فرقی هم میکند اینکه چند سالمه . الان گذشته را که می بینم . . . راستی یادم افتاد یک بار معلم به انشای من 12 داد ، میگفت انشا کار خودم نیست و دادم پدرم برایم نوشته است طفلک نمیدانست که پدرم هم به این خوبی هرگز ننوشته است فقط یکبار یک انشا از پدرم خواندم اسمش را شب های بی نان گذاشته بود درست مثل الان من . این تنها انشایی بود که من دادم تا پدرم برایم بنویسد .  علی ایحال من هم شاعر شدم درست مثل تمام اتفاقات نابهنگام که در زندگی وارونه من افتاده است مثل به دنیا آمدن مرده ی من .

 اولن اینکه : مهرماه 56 بامرگ به زندگی لبخند زدم ، مرده بدم زنده شدم این بود که آسمانم آبی است (من که به دنیا آمدم مرده بودم و با تلاش پزشکان زنده شدم ) که این اتفاق برعکس اولین مورد غیر عادی در زندگیم بود که تا هنوز هم هست . بچه که بودم فرفره های رنگی را دوست داشتم ولی بعد که بزرگ تر که شدم چون دیدم آدمها هم با هزاران رنگ به هر بادی میچرخند از اونها هم بدم آمد بزرگ شدنم را هم یادم نمیآید چون خیلی بچه بودم ! هنوز هم به اعتقاد خیلیها از بزرگ شدن چیزی نمیفهمم . ولی اینکه عزیز دردونه بودم این رو خیلی خوب یادم میاد . تامدتی بچه درسخوانی بودم یکضرب ولی بعدن کمی شیطنتم گل کرد تا دانشگاه و لیسانس زیست شناسی عمومی که هیچ ربطی به شعر ندارد .


الان هم که ارشد ادبیات را به زور میخوانم و شیطنتهای گل کرده را دست خزان فراموشی سپرده ام .

 

دومن اینکه : شاعر شدنم هم اتفاقی بود درست مثل تمام اتفاقاتی که در زندگی به هم ریخته ام می افتاد . شعر را شاید از هرچیزی بیشتر دوستش داشته باشم آن هم خیلی زیاد . اولین شعری را که با دستخط بچه گانه ام نوشتم هنوز هم دست کسی هست که شاید به خودم هم پسش ندهد " با هم بودن چقدر خوبه تنهایی رنگ غروبه " ولی تا الانش هم با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی . معتقدم چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست تیره پوشیدن بهتر است و اینکه همیشه با مداد نوشتن بهتر از خودکار و جوهر ، اشتباهات را خیلی راحت میشه پاکشون کرد و کاش همیشه همینطوری بود این زندگی با اینهمه سرسختیش . کمی تا قسمتی همیشه ابری ام روزهای خورشیدی و آفتابی را خیلی کم بیاد می آورم و با اینکه شدیدن سرمائیم ولی برف را با زمستانش دوست دارم آنقدر که میتونم تا چهارساعت توی برف قدم بزنم و صدایم هم در نیاید . گاهی تنبلم توی همه چیز بجز شعر البته چون وسواسیم و باید حتمن برای نوشتن دستهایم را بشورم خیلی کم میشود که به نوشتن دل بدهم .

سومن اینکه : یک بار افتخار این را داشتم که در خدمت بزرگ مرد شعر ایران باشم ،بامداد را و سپید را می ستایم و در غزل سپید را دوست تر. آنقدر که دیگران را دوست دارم خودم را نه . به جز جمعه های انتظار بقیه روزها کمی بد اخلافم چون وقتی دوستهایم را میشمارم که تعدادشان به جمع انگشتهای دوتا دستم هم نمیرسد به این کشف بزرگ نایل میشوم . اعتراف کنم به اینکه چه غذایی را دوست دارم ، برای من نان شب که نمیشود هرچند که نان را از هر طرف که بخوانی باز هم نان است . ماکارونی با پیتزا که دیگه خیلی خوشمزه میشود

 چهارمن اینکه : اعتراف میکنم از آنچه که در توانم هست هیچوقت به خوبی استفاده نمیکنم و به نوعی خودم را خیلی دست کم میگیرم به حساب فروتنی و . . . نگذارید که اصلن بحث این حرفها نیست دوبار از موقعیت های پیش آمده اصلن استفاده نکرده ام که باد آورده را باد

هم . . . . منتظر سومیش هستم که تا سه نشه بازی نشه . یادم نمیآد خیلی برای پوشیدن لباس سلیقه خوبی داشته باشم ولی هیچوقت لخت توی خیابان نرفته ام ورزش نمیکنم و خیلی سیگار میکشم و از این بابت خیلی ها بدجوری از دستم ناراحتند علی الخصوص کتابهای قفسه کتابخانه و برگ های دفترم چرا که چند باری همه شان را سوزانده ام و سعی هم نکرده ام ترک کنم چون نمیتوانم . ! ! !

پنجمن اینکه : شعر را علی رغم اینکه چیزی بیهوده می پندارمش ولی دوست دارم با خیلی های دیگر قسمت کنم . برای اینکه به این آغاز پایانی بخشیده باشم شعری می نویسم :

در ستون حوادث /

یک مشت درخت خنجر و خاطره /

لرزید از شانه های من/

 چندانکه زمین را سیلی منقطع .  /

ای کاش  /

 انفاق ها  /

_ کمی _ دیر تر /

 می افتادند .

 تنها /

برایم /   

فندکی باقی مانده است /

تا سیگاری بگیرانم .

مجموعه اراجیف ناتمام من ، یک کم عقل بینی دراز با عینک ته استکانی یک لاقبا که دو و نیم متر قد دارد .

غزل یک

با اجازه از مش رضا

 

پول جیبم ته کشید اما نمیدانم چرا؟

گشته سوراخی در آن پیدا نمیدانم چرا ؟

آخر برج است و جیبم رو به خالی میرود

اسکنی[1] همدم نشد با ما نمیدانم چرا؟

درد تنهایی عذابم میدهد ،اسکن کجاست ؟

چون خریدم هفته نامه [2] ، تا بخوانم ته تغار

رفته کاغذ قیمتش بالا نمیدانم چرا؟

رفت از من رنگ صورت تا که دیدم نان خود

آب گشتم از خجالت یا . . . نمیدانم چرا؟

می کنی چون دستکاری نان ما را ای رفیق

شاطرک را می کنی رسوا نمیدانم چرا؟

پخته کردی نان ما را پس تشکر می کنیم

یک تشکر قدر این دنیا نمیدانم چرا؟

من درخشان دیده ام آینده ات را مش رضا

لیک اندر خواب و رویا ها نمیدانم چرا؟

خواب دیدم : مش رضا مجنون صحرا ها شدی

نام دلدارت نشد لیلا نمیدانم چرا؟



[1] منظور از اسکن ، همان اسکناس همیشگی است .

[2] هفته نامه همان جوانان امروز است .


 
comment نظرات ()